به خدا این "من دیوانه" همانم بانو...
باز باران زده و دل نگرانم بانو
می برد خاطره ات در خفقانم بانو
باد و باران و دل ابری و یک صورت تر
می زند با غزلی شعله به جانم بانو
من همان قصّه فروش لب شیرین بودم
به خدا این "من دیوانه" همانم بانو
شاعری عاشق و دیوانه اگر یادت هست
عاشق پاپتی دختر خانم بانو
رفتی و رفتنت آتش به دل من زد و بعد
همه جا حرف تو شد ورد زبانم بانو
مانده ام پای همه خاطره ها چشم براه
تو بگو تا بروم یا که بمانم بانو
یک صدا..یک کلمه.. آه بکش.. داد بزن
ساکتی حرف بزن تا که بدانم بانو
من که دل تنگم و پاییز خودم می دانم
برگ در ولوله ی دست خزانم بانو
لابه لای غزلم با تو گرفتار منم
می روم با دل پر از تو بخوانم بانو
علی نیاکوئی لنگرودی
۱۳۹۴/۰۷/۱۸
تهران

