تقدیر بوده دل بسپارم چُنین به تو (224)

تقدیر بوده دل بسپارم چُنین به تو
وابسته تر شوم به تو همچون جنین به تو

تقدیر من همین شده با اینکه کافرم
آورده ام خدای خدایان یقین به تو

ای منتهای قدرت پیغمبران عشق
کو دیده آنکه دیدت و نسپرد دین به تو

ای آنکه خاک را به نظر کیمیا کنی
ای کاش خاک باشم و سایم جبین به تو

از پیچ و تاب زلف تو بی تاب تر منم
حاشا اگر که دل ندهم بعد از این به تو

تو آمدی غزل شده از فرش تا به عرش
مدیون شد آسمان به زمین و زمین به تو

تقدیر بوده دل بربایی چُنین ز من
تقدیر بوده دل بسپارم چُنین به تو

 

 علی نیاکوئی لنگرودی

۱۳۹۶/۰۱/۲۸

کشتـــی بی ناخـــــدا در دام دریـــــا مانــــده بود (223)

مـوج طوفـــان بود و دل تنهــای تنهـــا مانده بود
کشتـــی بی ناخـــــدا در دام دریـــــا مانــــده بود

شهر در تسخیـــر فرعــــون و فـــریب ساحــــران
بی عصـا در شـطّ نیـــل این بار موسی مانده بود

بر ســــر سبـــــز صنوبـــــرهای این شهـــر غریـب
سایــه های ســــرد و سنگیــــن تبـــرها مانده بود

دست ها در جست و جوی لات و عُـــزّی و هُبـــل
از خـــدای آشنــــا یک سایــــه بر جــــا مانده بود

سوختیم از عشق و می سوزیم از این سرنوشت
بعد از آن گرمای سوزان ســوز سرمـــا مانده بود

هان کجــا هستی کجــا رفتی کجــا مانــــدی بگو
ای که تـا آخــــر در این ویرانـــه با مــا مانده بود

یوســـف پیغمبــــری اینجــــا عزیـــز مــاست که
دکمـــه ی پیــــراهنش دسـت زلیــخا مانده بود..!!

#علی_نیاکوئی_لنگرودی
۱۳۹۶/۰۱/۲۲