آمد دوباره لحظه ی دیدار بانو جان
می لرزد از شوقت تن تبدار بانو جان

لب تر بکن تنها به یک لبخند می فهمم
دارد چه خوابی سرنوشت این بار بانو جان

چشمان من یاری کند دیدار نزدیک است
باید بمانم تا سحر هشیار بانو جان

ماندم بیایی دامن گلدار تن کرده
تا دامن خشکم شود گلزار بانو جان

چیزی نمانده تا قرار انگار می خوانند
از چهره ام حتی در و دیوار بانو جان

ساعت چرا حال خرابم را نمی فهمد
هر ثانیه صد دفعه شد تکرار بانو جان

قدر تمام قاصدک ها آرزو دارم
یک شب بمانم پیش تو بیدار بانو جان

#علی_نیاکوئی_لنگرودی 🍁

۱۳۹۶/۰۵/۲۳