این ابیات در سال های گذشته سروده شده و هیچ گاه تبدیل به غزل نشد

بس که غزل نوشتم از شوق وصال روی تو
تا برسد به چشم تو حرف به حرف می دود
***
خواب دیدم دام می بافی که صید دل کنی
از همان شب برده ام از خاطرم پرواز را
***
ای کاش که امشب نرسد چله به پایان

آغوش تو یلداست بمان و بغلم کن

***

میان عاشق و معشوق پلی ست به عمق جنون

هزار عاشق مدعی و دریغ ز خون دلی

***

ترس دارم چون رقیبانم خدا عاشق شود

بس که اسمت را میان هر نماز آورده ام

***

موعد شرعی ندارد شهر ما در صبح و ظهر و عصر و شام

بر زبان خلق تا با دیدنت الله اکبر جاری است

***

مرا به طعنه نوشتی که پر زدن بلدی؟

اسیر بند تو را که حاجت پریدن نیست

***

زیر یک هجمه ی اندوه ترک خورده تنم

پس زده خاطره ها را به گمانم بدنم

***

می دهم حق به تو روی از رخ من برداری

سیب دندان زده ام روی زمین افتاده