نمی شد باورم روزی ببوسم استخوانت را (۲۲۷)
دلم هر روز پر می زد تمام آسمانت را
کبوتر می شدم شاید بیابم آشیانت را
تو رفتی قاصدک ها را به دست بادها دادم
نشستم آرزو بر دل ببینم کاروانت را
کجا هستی کجا رفتی کجا ماندی که من حالا
در آب و آینه هر دفعه می بینم نشانت را
زمین بدتر زمان بدتر جهان پیش رو بدتر
چرا دادی به دست این جهان تیره جانت را
کجایی آرش آن روزهای جبهه ی تردید
که دزدیدند بعد از تو رفیقانت کمانت را
دوباره سبـزه روییده زمستان رخت می بندد
کجا هستی ببینی شور و حال کودکانت را
منی که بوسه باران بودم از ترسیم لبهایت
نمی شد باورم روزی ببوسم استخوانت را
به خون سرخ حک کردی سرودی جاودان افسوس
سری که سبـز می ماند نمی فهمـد زبانت را
#علی_نیاکوئی_لنگرودی 🍁
۱۳۹۶/۰۲/۱۸

