دلم رامی برد حتا خیال گاه گاهت هم  (235)

به ما گاهی بیافتد از سر اجبار راهت هم
سراغ چشم هایم را نمی گیرد نگاهت هم

همان هستم خراب آوار قصری رو به ویرانی
اگر ویرانه می خواهد دل ویرانه خواهت هم

برادر بست در چاه اسارت دست یوسف را
نمی خواهد ولی ما را برادر وار چاهت هم

تو شاه بی برو برگرد این ویرانه ای امّا
نمی خواهی چرا ما را به عنوان سپاهت هم

میان ماه و مرداب است پنهان عشق ورزی ها
همیشه خواب می بینم که دلتنگ است ماهت هم

خوشم درخواب می گیری هرازگاهی نشانم را
دلم رامی برد حتا خیال گاه گاهت هم

 

ای که بر دیوانگی ها رنگ جوهر می زند
نقش این دیوانگی ها را به دفتر می زند

خاطرت از تو به من نزدیک تر بود و هنوز
بعد تو گه گاه می آید به من سر می زند

خاطراتت را نگیرد لااقل این سرنوشت
خاطراتی را هر شب زخم خنجر می زند

حال من با تو تنی آغشته با شمشیر خون
تیغ برّانی که بر پهلوی قیصر می زند

مرغ عاشق را چه می رانی که آزادی چه سود
تا به زندانت بیافتد باز پرپر می زند

چشم می بندم بخوابم شاید از بخت بلند
دست هایت را ببینم باز بر در می‌زند

#علی_نیاکوئی_لنگرودی
۱۳۹۷/۰۴/۱۱