در پیچ و‌ تاب خاطرش هر شب سحر می شد
دل کندن از من اینقدر آسان مگر می شد..؟
ماهی که با لالایی مرداب می خوابید
در پشت ابر تیره حالا دورتر می شد
لبریز می شد بغض تلخم پشت پاهایش
روی زمین خیس چشمی پشت سر مانده
تقدیر شاید، بهترین چیزی که می شد گفت
این قسمت تاریکِ من را از خدا رانده
تغییر کرده بعد تو تعریف من از "من"
در ازدحام خالی یک کوچه ی بن بست
یک کوچه ی بن بست در من از تو جا مانده
"من" را که می گویم کجا امروز یادت هست..؟؟
از من نخواه آرامش خود را نگه دارم
ناگفته ها دارم که می سوزد زبانم را
بغضی گره خورده ست و در دام گلو مانده
خود کرده تدبیـــرم اگر بستم دهـانم را
یک لحظه تردیدی ندارم بعد تو مرگ است
حتّی اگر دنیـــا تمامـــش مال من باشـــد
در خاطر سروی که سرپا بود می ماند
آن ضربه ای را که تبر بر ریشه هایش زد
یخ بسته بین ما توان پرکشیدن نیست
پس داده باور کن زمستان امتحانش را
لعنت به تقدیری که بی رحمانه می گیرد
از بلبل سرما زده کم کم توانش را
این روزها در خاطر من خوب می ماند
هی از تو گفتن از تو گفتن از تو گفتن ها
از قهوه و تاروت و حتّی از ورق هربار
هی نه شنفتن نه شنفتن نه شنفتن ها
دنیا به من آموخته پایت نشستن را
از عالم و آدم به غیر از تو گسستن را
خشکیده سرو بسته دل در باد، می بیند
سلول در سلول معنی شکستن را
در انتظار ماه می مانم خیالی نیست
با اینکه اینجا آسمان تاریک تاریک ست
شاید که تعبیر ته کابوس ها این است
وصلی که بین ماه و مرداب است نزدیک است

#علی_نیاکوئی_لنگرودی
۱۳۹۶/۱۲/۱۶