ای شعر ناسروده کجا مانده ای کجا
رفتی چه بی بهانه و سرد از کنار من
پاییز شد دوباره شکوه بهار من
"یادم نمی کنی و ز یادم نمی روی
یادت به خیر یار فراموش کار من"
حالا کجاست آن همه لاف وفا؟ که باز
بر عشق "ما" نشسته دوباره غبار "من"
شاعر شدم که از تو بگویم غزل ولی
بدرود آخرین تو شد یادگار من
افسرده مانده ام به امید طلوع صبح
شاید شبی سحر بشود انتظار من
باید که از حصار زمانه گذر کنم
تا پر کند زمین و زمان را شعار من
چون آتشی زبانه کشد سوز عاشقی
آتش کشد به جان سکوتت شرار من
ای شعر ناسروده کجا مانده ای کجا
که می چکد غزل به دل بی قرار من
علی نیاکوئی لنگرودی
۱۳۹۴/۰۷/۰۹
تهران
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر ۱۳۹۴ ساعت 21:10 توسط علی نیاکوئی لنگرودی
|

