از این بیگانه خواهی های تو ای دوست دلگیرم (239)
از این بیگانه خواهی های تو ای دوست دلگیرم
از این دیگر نوازی های تو هر روز می میرم
نگاهت می کنم از پشت پلک بسته دورادور
سراغ چشم هایت را فقط در خواب میگیرم
دو دستم بسته، پایم گیر و در زندان دل مانده
من آن جنگاور افتاده در دامان تقصیرم
چه حاصل از سر سبز و زبان سرخ و تیغ تیز
که در اینجا نمی برّد دریغا تیغ شمشیرم
مرا هرکس که می بیند عجب دارد که می خندم
تعجب می کنم حتّی خودم از قهر تقدیرم
بخوان این جمله را باد صبا گه گاه در گوشش..
از این بیگانه خواهی های تو ای دوست دلگیرم
علی نیاکوئی لنگرودی
۱۳۹۹/۰۷/۱۱
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 21:9 توسط علی نیاکوئی لنگرودی
|

